
به نام خدا
امشب فهمیدم که بدترین اتفاق و بدترین دردی که تو این دنیا درک می کنی(که انشالله هیچوقت درک
نکنی) اینه که هیچکی حرفتو نفهمه.
....................................................................................................................................
مهم نوشت : حالم از خوابگاه و همه ی سیستم به دردنخور و مزخرفش به هم می خوره!
به نام خدا
باز ما آمدیم...باز یادمان آمد...باز اشک می ریزیم...اینبار برای خیلی چیزها...برای حسینمان...برای امام
عصر مان،برای امام انقلابمان، برای رهبر انقلابمان...برای خودمان!!!
محرم!باز ما آمدیم که برای نامردیمان...برای نا آدمیمان به تو وصل شویم...باز آمدیم که یادی از "انسان
های واقعی " بکنیم و خاک بر سر ناآدمیمان بکنیم...
محرم!باز آمدیم که به تو وصل شویم که بگیری جلوی وحشانیت ناآدمیان را...
محرم...امسال هم یتیم آمدیم...امسال هم بدون امام عصر مان،ما را بپذیر...
اما تورا به حسین زهرا...
سال بعد مرده بخواهمان...ولی یتیم نه...
........................................................................................................................................
مهم نوشت : یاحسین!
...

...
به نام خدا
(اگر تند می نویسم خرده نگیرید.جا داره!!!)
نقد و گله تند از شورای صنفی دانشکده در خصوص جشن شب یلدا:
یعنی از این افتضاح تر و ضعیف تر نمی شد!
به جای آجیل و حافظ خوانی و هندونه و انار ...سبزیجات رودل مانده ای به خوردمون دادن...
ترین ها (جز جنابی که کیس استادی جدید دکتر عبداللهیان شدن!!!)حراف شده بودن...انگار به جای جشن شب یلدا در مراسم بازگشایی عقده ها شرکت کرده بودیم!!!
تنها قسمت مرتبط با جشن شعرهای نو جوانی بود که به ۵ دقیقه هم نرسید...
الحق که خدا قدرت رو به حق و بدون دغل بازی دست کسایی می ده که جنبه شو داشته باشن...
۳ ساعت برنامه توهین بود به همه ی جمع که خنگولانه به اون نمایش عروسکی مزخرف می خندیدن و انقدر مراسم براشون خسته کننده شده بود که سیگار کشیدن تو هوای سرد بیرون از سالن رو به موندن ترجیح می دادن...
نکته جالب توجه اینکه بعد از خوندن قرآن (اونم چه خوندنی!) در ابتدای مراسم به جای سرود ملی صدای شجریان تو سالن پخش شد...
احساس کردم کسایی که حرف از آزادی و میهن پرستی و مبارزه با تبعیض و نژاد و دموکراسی حرف میزنن ...چه دستشون رو شد!!!
بااین کارا هرروز باعث تحلیل رفتن خودشون میشن...دلم برای کسایی سوخت که به خاطر هدفشون و عقیدشون زندان هم می رن ...اما یه عده!...
خلاصه این که به اسم شب یلدا که یه شب اصالتا ایرانیه...اول از همه گند زدن به خود شب یلدا...بعد هم به دانشکده و دانشجوا و خودشون !!!
...........................................................................................................................................
مهم نوشت : تو مثلا جشن امروز از تدبیر و فروتنی و تواضع و آقایی بعضی دوستان (برای جلوگیری از هرگونه جنجال) واقعا احساس افتخار کردم.
به نام خدا
خانه ای آرام...
سالنی تاریک...
درحالیکه تلویزیون جلوی چشمت در حال بخش کردن فیلمی (در دستگاه ویدیو-سیدی...)از سالها پیش
است...عصا به دست رو ی صندلی چوبی بزرگ با آن چشمان کم سویت به صفحه تلویزیون زل زده ای...
صدای فیلم : "بالا...بالا...بالا...بالا...پایین...پایین "و...صدای خنده های زنده...
"تولدت مبارک گل پونه..." "ای بی سی...تنکیو مرسی..."
"به خدا اگه بذارم عکس تکی بگیرید..."
"این هدیه از طرف..."
"این چیه دیگه آوردید..."
"بچه ها بدویید عکس تکی!!!"
"تو تموم عکسا کمد من افتاده!!!"
"خدایا فاصلم با تو..."
"درخت سیب می کاره..............."
"وای...چقدر خوشگله...دستتون درد نکنه..."
"اون تفنگو بده!!!"
"می خوام خودکشی کنم!"
"بچه ها یه چیزی بگم؟"
"صابون بیارید!دستکش نمی ره تو دستش!!!"
"من برا خودم اینو در نظر گرفتم،اما سارا نذاشت..."
"موبایلتو چقدر خریدی؟چقدر؟۵۰۰۰۰؟بالاتر؟۱۰۰۰۰۰۰؟..."
"عکسارو بعدا می بینم...آخه مشقامو ننوشتم..."
"مشایی...مشایی"
و خنده و خنده و خنده...
تصاویر :
اجرای پانیومیم توسط متولد شده!
شیطنت و شیرینی و شوخی بازی توسط راهیان ارشد...از خاورمیانه!
چاقو و هفت تیر کشی و قتل و خودکشی...
میوه خوری و وحشی وحشی وحشی!!!
و.......................بماند یادگاری...
.........................................................................................................................................
ربط نوشت : این پست برای دوستان خوب دانشگاهیم فهیم،فری،رضیه،یاس منگولا،سلی،الی،دکتر،ایاز،طایی،نرگس رادیو نوشته شده.با آرزوی شادی همیشگی...
بماند یادگاری.
به نام خدا
فقط همین.
........................................................................................................................................
مهم نوشت : صبح ها ...طبقه ی اول...روی ویلچر... توی سالن...جایی که همه بی خیال ازش رد می شدن...با نگاه های بی ادعا...
اما حالا مکانی که صبح ها با ویلچرش اونجا بود مثل دیوار پشت قاب عکس روشن تر و سفید تر از بقیه ی جاهاس...جاش حیلی خالیه...
روحش شاد...
به نام خدا
قهر کرده بودم...نه...نا توان شده بودم.خسته بودم.هیچ چیز جذاب و دوست داشتنی تغییری در حال زارم نداشت...نگفته بودم که میرم و دیگه پا تو این فضای مجازی کوفتی نمی ذارم چون شک داشتم...(اما قصدشو داشتم...اما همیشه وقفه و سکوت برای مدتی برام خوب تموم شده)
دوست داشتم جایی که همه ازش رد می شن توقف کنم(هنوزم دوست دارم)حتی برای یه لحظه!دوست داشتم برای یه روز...فقط یه روز از تمام این روزای خدا تو این دنیا نتونم فکر کنم...به هیچ چیز!
چقدر ذهنم سنگین شده بود...دیگه جا برای مسائل و افکار تازه نداشت...چه خوب شد که رفتم خونه.(لعنتی زمان!خیلی زود گذشت!)
فرصتی بود که همه ی توشه ی دنیامو(واقعی و مجازی) جمع و جور کنم و یه ویروس کشی درست و حسابی تو ذهن و روحم داشته باشم.
می ترسم از این برگشت تو فضای ویروسی! دقیقا منظورم دانشگاس!!! ...ادامه داشت این عبارت.اما خوب...
..........................................................................................................................................
برای سعید : خیلی دوستت دارم و برات دعا می کنم.
به نام خدا
دیروز هم اینجوری بود...اما نه به شدت امروز...
از دیروز:
حتی وقتی که از خواب بیدار شدم...
وقتی که تو سرویس دانشگاه بودم ،
وقتی که اتاق خانم بهار(استاد دین و رسانه) بودیم...
وقتی کلاس روزنامه نگاری بودیم...
و...
وقتی برای ناهار رفتیم سلف و وقتی از دانشکده بیرون اومدم...
تمام این مدت این حس...بود.
امروز هم وقتی اتاق بسیج بودم...
وقتی تو برنامه ی غدیر داشتم عکس می گرفتم...
وقتی سرکلاس فارسی بودم...
وقتی داشتم برد دفاع مقدس رو می زدیم...
وقتی تو سرویس بودم و حتی بیشتر و نزدیک تر...به اندازه ی کل نفس ها،نگاه ها و کلمات امروز ،حالم
از همه چیز و همه کس به هم خورد...از خودم هم!
.........................................................................................................................................
زیراب نوشت : زیراب رو ها...برای همتون دعا می کنم.بهتون خوش بگذره.شاد و سلامت برید و برگردید.
نکته نوشت : دو ماهی میشد که دلم نشکسته بود...شکست.
به نام خدا
الهی که کوفتتون بشه...
الهی که فقط سلامت برین و سلامت برگردین...اونجا بی من بهتون خوش
نگذره...![]()
اصلا الهی که روز قبل از رفتنتون تماس بگیرن بگن لوله گاز ترکیده...اردو کنسله...![]()
الهی که تعداد به حد نساب(درست نوشتم؟) نرسه و اردو بازم برای چهارمین بار عقب بیوفته...![]()
زیراب روها! الهی که بی من می رید اردو کوفتتون بشه...!!!
![]()
![]()
........................................................................................................................................
سه تا انتخاب برای رفتن :
۱- اهواز
۲- زیراب
۳- خونه
مطمئنا خونه!!!
به نام خدا
گره هی ایجاد شده.اگه این گره نبود پستم از حرف هام لبریز از کلمه میشد...
.....................................................................................................................................
مهم نوشت : بعد از نماز کاملا ناخودآگاه به سجده افتادم و برای کسی دعا کردم که می دونم
مریضه اما نمی دونم چرا و چشه...
به نام خدا
اتوبوس اول- به سمت صادقیه : اتوبوس جمعیت معمولی داشت...همه صندلی ها پر بودن و چند نفر هم سرپا بودن...سکوت عجیبی تو اتوبوس حکمفرما بود...تا اینکه تو یه ایستگاه با سوار شدن پسربچه های دبیرستانی دیوار سکوت اوتوبوس خورد شد...به قول یکی از مسافرای اتوبوس تا به مقصد رسیدن دست از اراذل بازی بر نداشتن.
تذکر اول به این گروه هیجان زده و(انگار از زندان فرار کرده!) شلوغ : آقای پیری که با اخم و بحث تذکر داد...اما نتیجه ای جز تمسخر بیشتر پسرا و "حاجی" حاجی گفتنشون نگرفت...
تذکر دوم : تذکر کوتاه یکی از خانم های میانسال: این شخصیت خونوادگی تونونشون میده!تربیت مادرتونو نشون می ده...چطور شما ها رو مدرسه راه می دن؟
- اگه شما هم ۶ صبح تا ۲ بعداز ظهر تو زندان مدرسه بودی از ما بدتر می شدی...اینبار هم مسخره کردن اما آروم تر.
تذکر سوم : فحش های رکیک یکی از آقایان مو سفید با عینک قاب مشکی با کت و شلوار توسی (اصلا بهش نمیومد از این فحشا هم بلد باشه!) مشاجره بالا گرفت و حال پسرا گرفته شد : - وقتی مملکتمون این باشه همین میشه دیگه!
- تو خفه شو!تربیت داشته باش.مملکت خوبه اگه اراذلی مثل شما نباشن!!! و...
تا اینکه یکی دو ایستگاه مونده به ایستگاه آخر یه آقای متشخص دیگه با این گروه آروم در حال گفتگو شد...
-لفظ حاجی برای اون آقا که جای پدر شما بود اشتباه بود...حداقال می گفتین حاج آقا!!!برخوردتون مناسب نیست.اینجوری هرچی به خودتون و خونوادتون بگن و توهین کنن حق دارن!
- آخه این مسیر هر روز ماس.تاحالا کسی اعتراض نکرده...
اما مشاجره تا آخر مسیر ادامه داشت.
اتوبوس دوم- به سمت پونک :همه چیز تقریبا عادی بود.
اتوبوس سوم - برگشت به صادقیه : امروزهوا خیلی سرد شده بودروبروی دختر بچه ۱۱-۱۲ ساله ای نشسته بودم که : صندل های سفید بدون جوراب پوشیده بود...فقط همینو می تونم بگم!دیگه نمی خوام توضیح بدم که چه وضعیتی داشت...شدیدا دلم گرفت...آخه یه دختربچه چرا باید این تیپی بگرده؟؟؟(شاید می خواد زود بزرگ شه...اما اینجوری؟شاید برای جلب توجه این شکلیه...آخه اینجوری؟...به نتیجه نمی رسیدم)کنارش یه خانم مانتویی نشسته بود که در طول مسیرفهمیدم مامانشه.اما محجبه و مرتب بود.تعجب کردم...مادر و دختر متضادی بودن.تاجایی که می تونست سعی می کرد کمتر با دخترش حرف بزنه...اخم کرده بود و بدون اینکه به دخترش نگاه کنه سرد جواب دخترشو میداد اما دخترک بلند بلند و مصنوعی و بی خیال می خندید.فهمیدم که مامانش هم داره از دستش دق می کنه...دلم سوخت(مثلا فلش کارت های ۵۰۴ رو دستم گرفته بودم و داشتم می خوندم!!!)دیگه مامانه طاقت نیاورد : شالتو چرا اینجوری پوشیدی؟موهات گره خورده تو شالت!درستش کن!
-خوب من چکار کنم؟
دخترک شالشو مثلا مرتب کرد و اینبار کامل باز گذاشتش و پیاده شدن...
اتوبوس آشنای کارگر شمالی : تو اتوبوس ۶ تا کچل که فکر کنم سرباز بودن،خوشحال و خندان با هم به زبان ترکی صحبت می کردن...انقد شاد بودن و می خندیدن که حسودیم شد...
...
وقت برگشتن از سرما منجمد شده بودم.(اما من سرما رو بیشتر از گرما دوست دارم)اما اتفاقات امروزم با دوست غولم اتوبوس تو ذهنم در جریان بود...
